![]() |
|
![]() |
|
راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا
راستین
| ||
|
|
سلام گلم روز یکشنبه که رفتم از مهد بیارمت خونه طبق معمول همه خاله ها جلوی در جمع شدن شروع کردن از شما که پسره گله خودم باشی تعریف وتمجید کردن ...
. . . . هورا هورا راه رفتن یاد گرفتی مادر نمی دونم چرا یک دفعه همه تغییراتت با هم اتفاق افتاد 1. دندون درآوردن 2. چهاردست و پا رفتن 3. حالا هم که راه رفتنت از دوشنبه تا جمعه من با شما تو خونه بودیم نمی دونی چه بالایی سرم اوردی که همش می خواستی تاتی تاتی کنی تو روروک که نمی رفتی، قدرت خدا چهار دست و پا هم که برای دو روزت بود الان دیگه ادعای بزرگی داری و می خوای راه بری و دائم باید دستاتو بگیریم از این ور به اون ور ببریمت که خدایی نکرده گریه نکنی. دوست دارم عزیزم همه چیزتو دوست دارم ( دندوناتو ، چهار دست و پا رفتنتو ، راه رفتنتو ، گریه هات، خندهات، ...) [ شنبه 19 آذر 1390 ] [ 10:58 ] [ مامانی ]
گل پسرم چند وقتی بود که من یا بابا که تلوزیون روشن می کردیم با دقت نگاه می کردی ببینی ما چه کار می کنیم که متوجه شدی ما کنترل و بر می داریم و بعد تلوزیون نگاه می کردیم چند باری کنترلو بر داشتی زدی رو زمین بعدشم تلوزیونو نگاه کردی ولی بعد از اینکه دیدی اتفاقی نمی افته شروع کردی به فشار دادن دکمه ها کنترل و بعد متوجه شدی که یه دکمه قرمز رنگ روی کنترل هست که اگه اونو فشار بدی تلوزیون روشن می شه و این طور بود که شما یاد گرفتی که تلوزیونو روشن کنی شیطونه مامان [ يکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 10:11 ] [ مامانی ]
عزیزه دلم الان چند وقته که ماما ، بابا ، دد رو می تونی بگی، ولی نکته جالبه توجه اینه که دیشب می خواستی به گوشی من دست بزنی منم چون گوشیم و همه جا می زارم و کثیف بود بهت گفتم جیز که دست نزنی با کمال تعجب دیدم بهم می خندی و اون زبون خوشگلتو گذاشتی بین لثه هاتو می گی جیز جیز جیز و همچنانم کارو خودتو می کردی .
[ يکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 10:07 ] [ مامانی ]
عزیزم امروز رفتی تو ٩ ماهگی فکر کن !!! اصلاً فکر نمی کردم اینقدر زود بگذره اوایلش خیلی برام سخت بود ولی الان زود زود داره می گذره ایشاالله مدرسه رفتنت مادر
[ يکشنبه 13 آذر 1390 ] [ 11:22 ] [ مامانی ]
جیگر طلا سلام دیروز یعنی مورخ 8/9/1390 تونستی چهار دست و پا راه بری خیلی خوشحالم چون همش نگران بودم اصلاً دوست نداشتی روی زمین بمونی می خواستی یا توی بغل از این ور به اونور با خودم ببرمت یا اینکه تو رورواک باشی و خودت حرکت کنی روی زمینم برای رسیدن به هر چی که می خواستی خودتو روی زمین سر می دادی و اصلاً برای چهار دست و پا راه رفتن تلاش نمی کردی ولی صدقه سر این سوختگی پات دیگه نه می خواستی بغل بشی و نه اینکه توی رورواک حس خوبی داشتی ( چون پات بیشتر اذیت می شد).تلاشت برای چهار دست و پا شروع شد پری شب یک قدم به جلو امدی ولی با صورت خوردی زمین و دیگه ادامه ندادی ولی دیشب به هوای اینکه داشتی دنبال خاله ناهید می گشته با شنیدن صداش به سمتش حرکت کردی . آفرین پسر آفرین خاله ناهید که کلی کیفور شد همش می گفت تو به خاطر اونه که چهار دست و پا راه رفتن یاد گرفتی. [ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 8:38 ] [ مامانی ]
خراب کاره مامان، سلام جیگر طلا می دونم که از دست شما تا زمانی که بزرگ بشی وسایل خونه در امان نیست و قراره چیز های زیادی شکسته و خراب بشه که همه همه همش فدای یک تار موت به شرط اینکه به خودت آسیب نرسه. گفته بودم برات که توی رورواک واسه خودت از این طرف به اون طرف می ری به همجا سر می زنی و همش در جستجو و کشف به سر می بری، ولی خداییش فکر نمی کردم زورت به گلدون برسه وگرنه از جلوی دستت برمی داشتم. یه گلدون مامانی واسم خریده بود واسه جشن تولدم خیلی دوسش داشتم و شما با اعتماد به نفس تمام رفتی گلهای توش گرفتی کشیدی و گلدون و زدی زمین و خرده خاکشیرش کردی. می دونی نکته جالبش چی بود؟ انگار خودت فهمیده بودی که خرابکاری کردی به من نگاه می کردی ببینی چه عکس العملی نشون می دم . از خنده داشتم می مردم ولی اگه بهت بخندم فکر می کنی کاره درستیه و می خوای بازم انجام بدی به خاطر همین اصلاً توجه نکردم و فقط گلدون جمع کردم که بهت آسیب نزه. در ضمن به خودم می بالم که پسرم زورش اینقدر زیاد شده که می تونه از این کارا بکونه.
[ يکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 8:25 ] [ مامانی ]
سلام عزیزه دلم یادته گفتم دندون درآوردی مامانی؟ از روزه چهارشنبه جیش و پی پیت خیلی پاتو اذیت می کنه کل این سه شب مامان پلک رو هم نذاشته بلافاصله که یه جیش یا پی پی کردی عوضت کردم و برات یک عالمه کرم زدم که پاهای خوشکلت نسوزه عزیزکم، الان واقعاً خستم.
[ شنبه 5 آذر 1390 ] [ 8:32 ] [ مامانی ]
راستینم عزیزم نفسم جیگرم سلام سلام عزیزه دله مامان، سلام زندگی مامان، سلام همه چیزه مامان، عاشقتم پسره گلم، عاشقتم دیروز که از سرکار امدم دنبالت خیلی خسته بودم یکم هم گلو و سرم درد می کرد گفتم میام عزیزه دلمو می بینم واسم یکی می خنده حالمو سر جاش میاره ولی تو خواب بودی اینقدر تو مهد شیطونی کرده بودی که از خستگی خوابت برده بود اونم چه خوابی. خلاصه بردم رو تخت خودمون گذاشتمت بازم بیدار نشدی،رفتم شام و غذاهای فردای تو رو هم پختم بازم بیدار نشدی صدای تلوزیون زیاد کردم بازم بیدار نشدی بالاخره امدم کنارت دراز کشیدم اینقدر بوست کردم تا بیدار شدی بعد امدی با من چایی و بیسکوییت بخوری قدرت خدا دیگه به من امان نمی دادی همش می خواستی خودت بیسکویت بخوری فکر کن !!!!! موش مامان بیسکویت خور شده ها ها ها ها ها [ دوشنبه 30 آبان 1390 ] [ 11:32 ] [ مامانی ]
راستی مامان جان رفتیم عروسی خاله مثل همیشه خیلی آقا بودی، نکته جالبش این بود که خانم ها رو که می دیدی نانای می کنن تو هم شروع کرده بودی دست دسی می کردی منم دیدم که ظاهراً بدت نمیاد بری وسط اون همه شلوغی منم بردمت و با عروس تو بغل مامان نانای کردی ایشاء الله عروسی خودتو ببینم مادر
[ يکشنبه 29 آبان 1390 ] [ 13:57 ] [ مامانی ]
سلام مامان جان پسره گلم بلاخره دندونات در آمد. اولین دندونات بیرون امدن دوتا دندون جلو روی فک پایین. الان اینقدر بد منو گاز می گیری که حد و حساب نداره خیلی درد داره ولی راستشو بگم خوشمم میاد دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم [ چهارشنبه 25 آبان 1390 ] [ 11:37 ] [ مامانی ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||